کورش در سال ۵۴۶ قبل از میلاد در اوج موفقیت بود. قسمت اعظم ترکیه امروز تحت فرمان او بود، و امپراطوری وی از پاسارگاد واقع در ایران تا شهر-کشور های یونانی واقع در ترکیه کشیده شده بود. اما چالشها و چالشگران جدید همواره پیش روی عظمت فزاینده وی قرار داشت.
مدت نه چندان زیادی بعد از فتح ساردیس و به اسارت گرفتن پادشاه لید، نمایندگانی از سوی شهر-کشور اسپارتا با کورش ملاقات کردند. اسپارتها به کورش گفتند که او نباید به شهر-کشورهای یونانی واقع در ساحل ترکیه (که در آن روزگار یونیا نامیده می شد) تعرض کنند، چرا که اسپارتها اجازه چنین کاری را نخواهند داد. کورش با اوقات تلخی بسیار از مشاورانش پرسید که اسپارتها چه کسانی هستند. و سپس به هیئت نمایندگی اسپارتا گفت که اسپارتا بزودی بایستی آنقدر مراقب امنیت خود باشد که دیگر لازم نیست نگران دیگر شهرهای یونانی گردد. اما کورش همچنین جمله «اگر من زنده باشم» را نیز در تهدید خود به کار برد و این گویای آن است که، اگر چه او در سنین جوانی به سلطنت رسیده بود، سالهای سخت جنگ و لشکرکشی او را خسته و رنجور کرده بود. همچون کشورگشایان دیگر ( مانند ناپلئون) کورش نگران سلامت خویش بود. شاید به همین دلیل کورش کار را ناتمام گذاشت. معمولاً او از ابتدا تا انتهای جنگ را رهبری می کرد، اما از زمانی که او پاسارگاد را ترک کرده بود دو سال گذشته بود و فرمانداران وی در سرزمین اصلی احتمالاً بسیار نگران و بی قرار شده بودند.
علاوه بر این، کورش از دستاوردهایش در مغرب زمین احساس رضایت می کرد و اکنون بیشتر به شرق نظر داشت. به همین دلیل، وشاید همراه با دلایل دیگر، مدت کوتاهی پس از تهدید اسپارتها او به طرف پایتخت حرکت کرد. تقریباً بلافاصله پس از خروج وی، مشکلات در مناطق تازه فتح شده بروز کرد. مردم سادیس دست به شورش و طغیان زدند، سربازان پارسی را به تیغه شمشیر سپردند و رهبر جدیدی ظهور کرد که ادعا می کرد لیدها و یونانیان را به سوی آزادی هدایت خواهد نمود.
کورش حدود ۵۰۰ مایل فاصله گرفته بود که این خبر را شنید. وی شرایط بازگشت و سرکوب این آشوب را نداشت، بدین جهت یکی از فرماندهان مورد اعتماد خود را به طرف غرب روانه کرد و به وی دستور داد که شورش را بدون هیچ ترحمی سرکوب کند. این امر کاملاً در مورد کورش غیر معمول بود اما او می خواست که این برای یونانیان و لیدها درس عبرتی باشد. آن فرمانده پارس به سرعت ساردیس را تصرف نمود، اما برای وی ممکن نبود که رهبری شورش را تعقیب و دستگیر کند. در حالی که وی در حال تعقیب رهبر شورشیان بود، چند شهر-کشور یونانی سر به طغیان نهادند. ناگهان این طور به نظر آمد که فتوحات عظیم کورش در غرب به طور جدی در خطر قرار داشت.
هرودوت نقل می کند که مردم یکی از شهرهای یونانی همه دارایی و کالاهای خود را بار کشتی ها نموده و مهاجرت کردند تا زیر بار حکومت پارسها نروند. از آنجایی که هرودوت در هالیکارناموس واقع در سواحل ترکیه به دنیا آمد، احتمالاً گزارش موثقی از این واقعه به ما می دهد. یونانیان با کشتی رهسپار ساردینیا شدند تا در آنجا کلنی جدیدی را تشکیل دهند.
آن فرمانده که کورش جهت سرکوب شورشیان فرستاده بود به مرگ طبیعی درگذشت و کورش فرمانده دیگری به نام هارپاکوس را به جای وی گسیل داشت. شهرهای یونانیان یکی پس از دیگری فتح می شد، اغلب از طریق احداث سنگرهای خاکی که یکی پس از دیگری ساخته می شد و در هر مرحله به دیوارهای شهر نزدیکتر می گشت. هارپاگوس در مدت یکسال از تاریخ اعزامش به غرب ترکیه توانست قسمت اعظم منطقه را به زیر سلطه پارس ها برگرداند. اما نه او و نه کورش از آن پس دیگر به یونانیان اعتماد نکردند؛ هر دو بر این باور بودند که یونانیان در آینده درد سرساز خواهند بود (موضوعی که در زمان داریوش و خشایارشا به وقوع پیوست).
کورش در سال ۵۴۵ قبل از میلاد به وطن بازگشت. به ندرت فاتحی اینچنین در میان یک سلسله از جشن ها و مراسم باشکوه مورد استقبال قرار گرفته است. در طول ۱۴ سال که از آغاز پادشاهی کورش بر سرزمین پارس می گذشت، کورش وسیعترین امپراطوری را از زمان آشوریان بنا نهاده بود، و او این کار بزرگ را بدون توسل و پیروی از بی رحمی و خشونت آشوریان انجام داده بود. هنگامی که کورش اطراف خود را بررسی می کرد، تنها یک رقیب واقعی برای عظمت خود می دید؛ و آن پادشاه بابل بود.
نابونیدوس
همانطور که در فصل اول بدان اشاره شد، بخت النصر، که از سال ۶۰۵ تا ۵۴۲ قبل از میلاد حکومت کرد بزرگترین کشور گشا و فاتح عصر خویش بود. هنگامی که وی درگذشت، بابل عظیم ترین قدرت خاورمیانه بود. در مدت زمان کوتاهی حداقل سه پادشاه یکی پس از دیگری به تخت سلطنت نشستند. بحث و جدل ها در اطراف نابونیدوس در زمان حیات او نیز وجود داشت و تا به امروز نیز ادامه دارد. آیا او یک شخصیت برجسته سیاسی و اجتماعی بود که حکومت را از چنگ خانواده سلطنتی درآورده بود و یا اینکه او نوه دختری بخت النصر بود که به همین علت انتظار نمی رفته است که به پادشاهی برسد؟
به نظر می رسد خود بابلیها نیز در این مورد اطمینان کامل نداشته اند و حتی در زمان حاظر نیز مطلب بر ما معلوم نگشته است. آنچه که بر ما معلوم است این است که نابونیدوس، چه از خاندان سلطنتی بوده باشد یا نه، قصد داشت تا در برخی مراسم مذهبی بابلیان تغییراتی ایجاد نماید.
مدت نه چندان زیادی بعد از فتح ساردیس و به اسارت گرفتن پادشاه لید، نمایندگانی از سوی شهر-کشور اسپارتا با کورش ملاقات کردند. اسپارتها به کورش گفتند که او نباید به شهر-کشورهای یونانی واقع در ساحل ترکیه (که در آن روزگار یونیا نامیده می شد) تعرض کنند، چرا که اسپارتها اجازه چنین کاری را نخواهند داد. کورش با اوقات تلخی بسیار از مشاورانش پرسید که اسپارتها چه کسانی هستند. و سپس به هیئت نمایندگی اسپارتا گفت که اسپارتا بزودی بایستی آنقدر مراقب امنیت خود باشد که دیگر لازم نیست نگران دیگر شهرهای یونانی گردد. اما کورش همچنین جمله «اگر من زنده باشم» را نیز در تهدید خود به کار برد و این گویای آن است که، اگر چه او در سنین جوانی به سلطنت رسیده بود، سالهای سخت جنگ و لشکرکشی او را خسته و رنجور کرده بود. همچون کشورگشایان دیگر ( مانند ناپلئون) کورش نگران سلامت خویش بود. شاید به همین دلیل کورش کار را ناتمام گذاشت. معمولاً او از ابتدا تا انتهای جنگ را رهبری می کرد، اما از زمانی که او پاسارگاد را ترک کرده بود دو سال گذشته بود و فرمانداران وی در سرزمین اصلی احتمالاً بسیار نگران و بی قرار شده بودند.
علاوه بر این، کورش از دستاوردهایش در مغرب زمین احساس رضایت می کرد و اکنون بیشتر به شرق نظر داشت. به همین دلیل، وشاید همراه با دلایل دیگر، مدت کوتاهی پس از تهدید اسپارتها او به طرف پایتخت حرکت کرد. تقریباً بلافاصله پس از خروج وی، مشکلات در مناطق تازه فتح شده بروز کرد. مردم سادیس دست به شورش و طغیان زدند، سربازان پارسی را به تیغه شمشیر سپردند و رهبر جدیدی ظهور کرد که ادعا می کرد لیدها و یونانیان را به سوی آزادی هدایت خواهد نمود.
کورش حدود ۵۰۰ مایل فاصله گرفته بود که این خبر را شنید. وی شرایط بازگشت و سرکوب این آشوب را نداشت، بدین جهت یکی از فرماندهان مورد اعتماد خود را به طرف غرب روانه کرد و به وی دستور داد که شورش را بدون هیچ ترحمی سرکوب کند. این امر کاملاً در مورد کورش غیر معمول بود اما او می خواست که این برای یونانیان و لیدها درس عبرتی باشد. آن فرمانده پارس به سرعت ساردیس را تصرف نمود، اما برای وی ممکن نبود که رهبری شورش را تعقیب و دستگیر کند. در حالی که وی در حال تعقیب رهبر شورشیان بود، چند شهر-کشور یونانی سر به طغیان نهادند. ناگهان این طور به نظر آمد که فتوحات عظیم کورش در غرب به طور جدی در خطر قرار داشت.
هرودوت نقل می کند که مردم یکی از شهرهای یونانی همه دارایی و کالاهای خود را بار کشتی ها نموده و مهاجرت کردند تا زیر بار حکومت پارسها نروند. از آنجایی که هرودوت در هالیکارناموس واقع در سواحل ترکیه به دنیا آمد، احتمالاً گزارش موثقی از این واقعه به ما می دهد. یونانیان با کشتی رهسپار ساردینیا شدند تا در آنجا کلنی جدیدی را تشکیل دهند.
آن فرمانده که کورش جهت سرکوب شورشیان فرستاده بود به مرگ طبیعی درگذشت و کورش فرمانده دیگری به نام هارپاکوس را به جای وی گسیل داشت. شهرهای یونانیان یکی پس از دیگری فتح می شد، اغلب از طریق احداث سنگرهای خاکی که یکی پس از دیگری ساخته می شد و در هر مرحله به دیوارهای شهر نزدیکتر می گشت. هارپاگوس در مدت یکسال از تاریخ اعزامش به غرب ترکیه توانست قسمت اعظم منطقه را به زیر سلطه پارس ها برگرداند. اما نه او و نه کورش از آن پس دیگر به یونانیان اعتماد نکردند؛ هر دو بر این باور بودند که یونانیان در آینده درد سرساز خواهند بود (موضوعی که در زمان داریوش و خشایارشا به وقوع پیوست).
کورش در سال ۵۴۵ قبل از میلاد به وطن بازگشت. به ندرت فاتحی اینچنین در میان یک سلسله از جشن ها و مراسم باشکوه مورد استقبال قرار گرفته است. در طول ۱۴ سال که از آغاز پادشاهی کورش بر سرزمین پارس می گذشت، کورش وسیعترین امپراطوری را از زمان آشوریان بنا نهاده بود، و او این کار بزرگ را بدون توسل و پیروی از بی رحمی و خشونت آشوریان انجام داده بود. هنگامی که کورش اطراف خود را بررسی می کرد، تنها یک رقیب واقعی برای عظمت خود می دید؛ و آن پادشاه بابل بود.
نابونیدوس
همانطور که در فصل اول بدان اشاره شد، بخت النصر، که از سال ۶۰۵ تا ۵۴۲ قبل از میلاد حکومت کرد بزرگترین کشور گشا و فاتح عصر خویش بود. هنگامی که وی درگذشت، بابل عظیم ترین قدرت خاورمیانه بود. در مدت زمان کوتاهی حداقل سه پادشاه یکی پس از دیگری به تخت سلطنت نشستند. بحث و جدل ها در اطراف نابونیدوس در زمان حیات او نیز وجود داشت و تا به امروز نیز ادامه دارد. آیا او یک شخصیت برجسته سیاسی و اجتماعی بود که حکومت را از چنگ خانواده سلطنتی درآورده بود و یا اینکه او نوه دختری بخت النصر بود که به همین علت انتظار نمی رفته است که به پادشاهی برسد؟
به نظر می رسد خود بابلیها نیز در این مورد اطمینان کامل نداشته اند و حتی در زمان حاظر نیز مطلب بر ما معلوم نگشته است. آنچه که بر ما معلوم است این است که نابونیدوس، چه از خاندان سلطنتی بوده باشد یا نه، قصد داشت تا در برخی مراسم مذهبی بابلیان تغییراتی ایجاد نماید.
در روز سال نو در بابل جشن بزرگی برپا می شد و عده زیادی از مردمان ساکن نواحی اطراف را به خود جلب می کرد. دراین روز پادشاه بابل به آرامی به طرف مجسمه خدایگان بزرگ، مردوک، گام برمی داشت و آنگاه دستان خود را در دستان مجسمه قرار می داد تا به این ترتیب برای آن سرزمین تبرک سالیانه دریافت دارد. نابونیدوس مراسم را در چند سال اول سلطنت خویش برگزار نمود، و سپس به طور موقتی به مکانی در میان بیابانهای محل امروزی کشورعربستان حرکت نمود. نابونیدوس اکثر وقت خود را در این محل به ساخت مجسمه های خدایان می گذراند. این طور به نظر می رسد که وی خصوصاً به خدای ماه "سین" باورمند بود (عده ای بر این باورند که مادر وی راهبه "سین" بود).
بازرگانان بابلی بر خلاف دیگر مردمان این شهر از نابونیدوس دلخور بودند. آنان قسمت اعظم درآمد سالیانه خود را مدیون مراسم و جشن های سال نو بودند، ولی هنگامی که پادشاه در بابل نبود، مراسم نیز برگزار نمی شد.