هیچ تصویر موثقی از کورش کبیر به دست نیامده است. اما ما او را بلند قد، خوش چهره و با موهای مشکی تصور می کنیم آنچنان که مردم آریایی دوست دارند رهبرانشان باشند. تاریخ دقیق تولد کورش مشخص نیست، اما گمان می رود که وی بین سالهای 590 تا 580 قبل از میلاد به دنیا آمده باشد که در آن صورت او 20 یا 30 ساله بوده است که به پادشاهی رسیده است.
حتی باورهای دینی کورش - که برای رهبران دنیای باستان بسیار مهم بوده - نیز نامشخص است. او ممکن است پیرو زرتشت پیامبر بوده باشد، و یا شاید به خدایان ایران باستان اعتقاد داشته است. چیزی که به طور قطع می توان گفت: کورش یکی از بزرگترین فرماندهان و کشورگشایان جهان و یکی از باهوشترین فرمانروایان دنیای باستان است. او یکی از نوادر مردانی بود که تاکتیک جنگی و فنون رزم آوری را با هوشیاری و دانایی در دیپلماسی در هم آمیخت. حتی امروز ایرانیان او را به عنوان پایه گذار مملکت خویش و سمبل وجدان ملی می شناسند.
شاهزاده اصیل
کورش پسر کامبیز پادشاه [سرزمین] پارس و او نیز پسر کورش اول بود. مادر کورش ممکن است شاهزاده خانم ماندانا از پادشاهی مادها بوده باشد، که هنوز به طور دقیق ثابت نشده است (بهترین منبع ما در این زمینه هرودوت مورخ یونانی است که اینچنین گفته است). اگر چنین باشد این بدان معنی است که کورش از هر دو طرف پدر و مادر از خانواده سلطنتی بوده است . و اینکه شانس این وجود داشته است که وی بتواند بودن جنگ و خونریزی وارث هر دو تاج و تخت بشود. اما پارسها دارای رابطه خیلی خوبی با مادها نبودند و این ممکن نبود که اصیل زادگان ماد به یک پارس اجازه دهند که به آنها فرمان براند - حداقل بدون جنگ و خونریزی.
کورش قبل از همه چیز یک پارس بود، اما در عین حال یک آریایی نیز بود. کلمه آریایی برای مدت بیش از صد سال است که مورد سوء استفاده قرار گرفته است. اکثر مردم این لغت را با خیال پردازی های پوچ آدولف هیتلر و پیروان نازی اش همراه می دانند. اما آریایی اساساً به معنی اصیل و نجیب است. آریایی ها یک نژاد خاص نبودند، بلکه آنها گروهی از مردم بودند که در بسیاری از زمینه ها و ویژگیهای قومی مشابهت داشتند.
آریایی ها اصالتاً در سرزمین های مرتفع، جایی در اطراف مرز ایران و افغانستان امروز زندگی می کردند، اما در حدود سال 1500 قبل از میلاد شروع به یک سری مهاجرت هایی کردند که آنها را تا مسافتهای دوردست به حتی دانمارک، آلمان، مجارستان، شمال یونان، شمال ترکیه و سراسر ایران و قستهایی از افغانستان، پاکستان و شمال هند رسانید. با اینکه این حادثه یکی از عظیم ترین مهاجرت های تاریخ انسان است، ولی اطلاعات کمی از آن در اختیار ماست چرا که آریایی ها هیچ سند نوشته شده ای از خود بجای نگذاشته اند. باستان شناسان آثار و بقایای کافی از ظروف سفالی و قطعاتی از چرخ های گاری یافته اند تا ادعا کنند که آریایی ها مردمانی کوچ نشین و دائم در حال حرکت بوده اند. و این همه آن چیزی است که در مورد آنها می دانیم. آنها هر کجا که می رفتند با مردمان دیگر برخورد می کردند که از آنها ساکن تر بودند. مردم بومی ساکن پاکستان و شمال هند جابجا شدند (حداقل ما اینگونه باور داریم) و آریایی ها که به شمال یونان حرکت کردند ممکن است اجداد آنهایی بوده باشند که بعدها آتن، کورنیس و اسپارتا را پایه گذاری کردند.
آریایی ها به هر کجا که رفتند یک رشته پرنسیپهای اخلاقی و رفتاری ساده ولی مستحکم را نیز با خود بردند. یکی از مهمترین آنها ایمان به قدرت بیان بود. برای یک آریایی، دروغگویی یکی از بدترین چیزهایی بود که یک شخص ممکن بود انجام دهد، [به طوری که حتی به باور آنها] رشد [معنوی] شخص را به عنوان یک انسان محدود می کرد و آن [عمل در حقیقت به مثابه] کمک کردن به نیروی های تاریکی و شر به جای نیروهای روشنایی و خیر بود.
روزگاری بعد از مهاجرت بزرگ، شاید حدود سال 1200 قبل از میلاد، پیامبری با ویژگی منحصر به فردی ظهور کرد. مردی که به شکل دادن آینده معنوی میلیون ها انسان کمک کرد. نام او زرتشت بود، که در لغت به معنی "توانگر از شتران" است، و معنی دقیق تر آن این است که او در رام کردن و سر و کله زدن با این حیوانات بزرگ جثه بسیار موثر و کاردان بوده است. اطلاعات بسیار کمی از سالهای اولیه عمر زرتشت در دست است، اما احتمالاً در روزگار پر تلاطمی زندگی می کرده است. آریایی ها قبل از آن مردمانی صلح دوست بودند (حداقل او اینچنین می پنداشت)، و اکنون خشن تر شده بودند به طوری که بجای پرداختن به گله ها و رمه های خود، به گله های دیگران دستبرد می زدند. زرتشت باور داشت که او بایستی راه حلی برای این مشکل پیدا کند - تا مردم خود را صلح جوتر سازد - اما روش او یک روش معنوی بود تا مادی.
[بنا بر باور پیروانش] روزی در سنین دهه سوم زندگی اش، زرتشت به درایتی عمیق دست می یابد که تمام مابقی عمرش را تحت تاثیر قرار می دهد. هنگامی که او در کنار رود یا چشمه ای ایستاده بوده است (آریایی ها تقریباً همانقدر برای آب پاک ارزش قائلند که برای کلمات پاک [و عاری از دروغ])، زرتشت توسط یک موجود ملکوتی درود داده می شود و هم او به همراه 10 [موجود ملکوتی] دیگر که روی هم"11 تن جاویدان" نامیده میشوند، او را به پیشگاه خدای بزرگ، اهورا مزدا، آوردند. این وجود نورانی به قدری عظیم بوده که امکان نظر کردن در وی وجود نداشته، چرا که شعاعهای پرقدرت صلح و نیروی [نیکی] از وی ساطع می گشته است. اما زرتشت، همانند پیامبر عبری، موسی، [در حادثه] بوته سوزان، به مدت کافی در آنجا ماند تا دستورات لازم جهت تعلیماتش را دریافت کند.
----------------------------------------------
دین زرتشت توسط شخص همنامش، یعنی زرتشت، تاسیس شد، که دستانش شبیه به داستان موسی در کتاب انجیل مسیحیان است. بعد از ملاقات با اهورامزدا - خداوند بزرگی که دائماً در حال نبرد با خداوند تاریکی است - زرتشت شروع به موعظه جهت دعوت ایرانیان برای گرویدن به دینش نمود
----------------------------------------------
اهورامزدا گفت، همه نیروها در جهان در یک نبرد بزرگ و هولناک درگیرند، و آن نبرد نیروهای روشنایی، بر ضد تاریکی است. همه انسانها، چه بدانند و چه ندانند، در این نبرد سهیمند. عملکرد هر کس، چه انسان باشد یا موجودات ملکوتی، دررشد و پیشرفت نیروهای روشنایی و حقیقت و یا تاریکی و فریب (که بعدها زرتشت آنها را نیروهای دورغ بزرگ خواند) سهیمند و نقش دارند. این مسئولیتی بزرگ برای یک انسان بود؛ مردم می بایستی از انتخاب پیش روی خود آگاه می شدند، و راه درست را انتخاب می کردند.
[علی الاصول] هیچکس نمی بایستی با چنین دعوتی مخالف می بود - حداقل اگر قدرت و زیبایی خداوند نور را مشاهده می کرد. اما زرتشت نیز همانند موسی با مشکلاتی مواجه شد: چگونه بایستی مردم را قانع می کرد که آنچه او می گوید حقیقت دارد؟
سالهای زیادی گذشت تا اینکه زرتشت اولین شخص را به کیش خود در آورد. خوشبختانه آن شخص یکی از پادشاهان محلی بود، احتمالاً در جایی که افغانستان امروزی واقع شده است. زرتشت برای سالهای زیادی تحت حمایت آن پادشاه در صلح زندگی کرد، اما هنگامی که تصمیم گرفت مردم دیگر را نیز به دین خود دعوت کند کشته شد. ادعاهای زیادی در مورد محل دفن وی وجود دارد ولی هیچکدام ثابت نشده است.
زرتشت موحد نبود. او هرگز نگفت که اهورا مزدا تنها خداست، بلکه گفت اهورامزدا در حال جنگ و ستیز ابدی با خدای تاریکی است و اینکه انسان بایستی در این نبرد مشارکت داسته باشد. اما زرتشت نیز همچون موسی خدایی با اخلاق نیک را تبلیغ می کرد، خدایی که قول می داد و سر قول خود می ایستاد، و انسانها می توانستند به قول او کاملاً اطمینان کنند. چنین چیزی در مورد خدایان در خاورمیانه آن زمان صحت نداشت.
قرنها گذشت و کورش متولد شد.
کورش جوان
همانگونه که در بالا ذکر شد، کورش احتمالاً بین سالهای 590 تا 580 قبل از میلاد متولد شده است. البته، او و دیگر هموطنانش از واژه قبل از میلاد استفاده نمی کردند؛ این سیستم تقویمی سالها بعد به وجود آمد. در عوض، آنها احتمالاً زمان را بر اساس تعداد سالهای پس از بر تخت نشستن کامبیز، پدر کورش، محاسبه می کردند. شاید هم از آنجا که بابل ابرقدرت آن دوران بود، تاریخ از زمان سلطنت بخت النصر شمارش می شد؛ سالی که اکنون 590 قبل از میلاد نامیده می شود سال شانزدهم از سلطنت بخت النصر بود.
کورش و پارسیان آن زمان، همچون بسیاری از آریایی ها نوشتن نمی دانستند. آنها هوادار کلام به صورت گفتار بودند و نه نوشتار. خوشبختانه آثار دو تن از مورخان یونانی در اختیار ماست که هر دو به کورش علاقه مند بودند. هرودوت یونانی که حدود یک قرن بعد از کورش می زیست، چنین نوشت که کورش پسر کامبیز (که شکی در آن نداریم) و ماندانا از ماد بود (که در این مورد اطمینان قطعی وجود ندارد). آنگونه که هرودوت گزارش می کند، کورش در کودکی در بارگاه سلطنت مادها بود، هنگامی که پدربزرگ وی، شاه آستیاگس (آژی دهاک) رویایی آزار دهنده دید.
او در رویا دید که از شکم دخترش، شاهزاده خانم ماندانا، رودی جاری شد که سرانجام همه آسیا را دربر گرفت. وی نگران و سردرگم خوابگزاران و طالع بینان را احضار کرد و آنها چنین گفتند که نوه او، فرزند ماندانا، سر انجام همه آسیا را فتح خواهد کرد و [عظمت] پدربزرگ خود را کاملاً تحت الشعاع خود خواهد کرد.
چنین رویدادی به هیچ وجه مطلوب پادشاه آستیاگس نبود و وی تصمیم گرفت که کودک را بکشد. به جای انجام چنین کار نفرت انگیزی به دست خویش، شاه کودک را به یکی از مورد اعتمادترین ژنرال های خود سپرد و به او گفت که چه باید بکند. ژنرال که از عقوبت الهی چنین عملی بیم داشت، کودک را به یک چوپان محلی داد و به وی دستور داد که کودک را روی تپه ها، جایی که حیوانات وحشی زندگی می کنند قرار دهد. چوپان نیز از روی ناچاری پذیرفت و در حالی که مردد بود کودک را به منزل آورد. در این هنگام همسر چوپان به وی پیشنهادی داد. او به تازگی نوزاد مرده ای به دنیا آورده بود. پیشنهاد این بود که جسد آن نوزاد را بر روی تپه قرار دهند و بچه درباری را بزرگ کنند. آن پیشنهاد در نظر چوپان مقبول افتاد و آنها کورش را تا سن 10 سالگی بزرگ کردند.
همانطور که کورش رشد می کرد و بزرگ می شد، نشانه های فرزانگی و رهبری در وی آشکار می گشت. روزی کودکان دیگر او را برای یک روز به عنوان شاه برگزیدند و به او اختیار دادند که به آنها ریاست کند. یکی از کودکان که فرزند شخص مهمی بود به شدت ناراحت شد، هم به این دلیل که او انتخاب نشده بود و هم اینکه کورش به او دستوراتی داده بود تا اجرا کند. همینکه او برای پدرش جریان را شرح داد کورش را به پیش آستیاگس آوردند. گر چه ممکن است آستیاگس پیر و بیرحم بوده باشد ولی کور نبود. او بلافاصله متوجه شباهت های فامیلی در چهره کورش شد و موقعی که داستان را شنید که چگونه آن پسر بچه دیگران را رهبری کرده است. یقین حاصل کرد که این همان نوه ای است که او روزی دستور به کشتنش صادر کرده است. قبل از این که به کورش حقیقت را بگوید، آستیاگس مشاورانش را خبر کرد و موضوع را با آنها در میان گذاشت. آنها که در ابتدا از این رویداد شگفت زده شده بودند، بالاخره یک جواب هوشمندانه یافتند: خواب پادشاه در مورد کورش قبلاً تعبیر شده بود، او به مدت یک روز توسط همبازی هایش به عنوان پادشاه انتخاب شده بود و بنابراین دیگر موردی برای نگرانی وجود نداشت.
خواه او با نظر مشاوران موافقت کرد و یا اینکه وانمود کرد که موافق نظر ایشان است. آستیاگس دیگر سعی نکرد به کورش آسیبی برساند. در عوض او را به نزد والدین واقعیش، کامبیز و ماندانا، فرستاد تا اینکه هنرهای رزم آوری و دلیری پارسیان را بیاموزد. در اینجا داستان با یک پایان وحشتناک تمام می شود. شاه آستیاگس خواست تا به آن ژنرال مورد علاقه اش که در کشتن کورش قصور کرده بود درسی بدهد و تنبیه او - ده سال پس از آنکه او قرار بود نوزاد را بکشد - این بود که بایستی سر فرزند خود را در یک بشقاب برای پادشاه بیاورد.
***********************************************
***********************************************
نکته اخلاقی
البته این داستان را نبایستی به صورت یک حقیقت محض در نظر گرفت و از آن نتیجه گیری کرد. با اینکه هردوت مورخی بزرگ بود، اما وی [همانند بسیاری دیگراز مورخان قدیم] اغلب، حقایق را با افسانه ها و تخیلات در هم می آمیخت. اینکه ما به این داستان با دیده شک و تردید نگاه می کنیم و می دانیم که مملو از مبالغه است نبایستی ما را بر آن دارد تا نکات ظریف و واقعیاتی که در آن نهفته است را نیز مردود بشماریم.
به احتمال بسیار زیاد کورش توسط شبانان بزرگ نشد، و پدربزرگش شاه آستیاگس نیز به دنبال کشتنش نبود. اما این کاملاً محتمل است که کورش مدتی را در زمان کودکی در دربار مادها زندگی کرده باشد، ونیز محتمل است که مدتی را نیز همراه چوپانان سپری کرده باشد، چرا که هم مادها و هم پارسها بر این بودند که این کارباعث رشد شخصیت کودک و تربیت بهتر او می شود. آنها آریایی هایی بودند که مسیر زندگیشان را برای نسلهای متمادی در زیر خورشید و ماه و ستارگان یافته بودند و نمی خواستند فرزندانشان محبوس در محیط بسته خانه بزرگ شوند.
چه اینکه ماندانا حقیقتاً مادر کورش بود، و چه پدربزرگش قصد کشتنش را داشت یا نه، حقیقت این است که کورش جوان در کمال صحت و سلامت بود. او در دربار پارسها و به عنوان یک شاهزاده پارسی پرورش یافت. ولی کارهای بسیاری مانده بود تا انجام دهد قبل از اینکه هر گونه پیشگویی در مورد او، علی الخصوص در خصوص فتح آسیا، به وقوع بپیوندد. هیچکس تا آن زمان به چنین توفیقی دست نیافته بود و هیچکس هم تا زمان اسکندر کبیر بدان دست نیافت.
*****************
هرودوت و زنوفون (Xenophon)
هرودوت و زنوفون (Xenophon)
یکی از مهمترین سوالاتی که مورخین و عالمان علم تاریخ نگاری می پرسند این است که: ما چگونه مطلبی را می دانیم؟ ما به طور مثال می دانیم که جمهوری رم در طول سالیان متمادی به امپراطوری رم تغییر کرد، اما منابع ما در این میان کدامها هستند؟اطلاعات ما در مورد کورش کبیر از منابع مختلفی سرچشمه می گیرد، اما اکثر آن منابع یونانی یا عبری و یا بابلی هستند- تقریباً هیچکدام از این منابع مستقیماً ایرانی نیست. دو منبع بسیار مهم در این میاناو به یقین سزاوار لقب "پدر تاریخ" می باشد.زنوفون در حدود سال 450 قبل از میلاد در شهر آتن به دنیا آمد. او یک آتنی میهن پرست بود که مانند بسیار از رهبران دوران خودش، در تبعید سیاسی و دور از زادگاهش به سر می برد. شاید در طول دوران تبعید، زنوفون با شهر-کشور رقیب آتن یعنی "اسپارتا" آشنا شد، وی آن سرزمین را به خاطر مردانی که تربیت می کرد می ستود. بعد از خدمت در یک ارتش حرفه ای از یونان تحت فرمان کورش سوم (که به کورش جوانتر هم مشهور است)، زنوفون یک رشته از تألیفات در مورد فنون نظامی و نیز خوب و بد در جامعه به رشته تحریر درآورد. چنین به نظر می رسد که زنوفون، در کتاب خود در مورد کورش کبیر تخت عنوان "آموزش و پرورش کورش" (Cyropedia)، توجه خود را از اسپارتها و ستایش آنان تغییر داده باشد.امروزه عده ای از صاحب نظران این اثر را اولین رمان تاریخی می دانند، چرا که زنوفون آشکارا دیالوگها و نیز تونالیته مکالمات را از خود ابداع کرده است. با این وجود، سایروپدیا یک منبع بسیار مهم جهت مطالعه و شناخت کورش کبیر، سرزمین پارس و نیز جهت شناخت خود زنوفون و یونانیان در 150 سال پس از کورش می باشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر