فصل چهارم: از ولیعهدی تا پادشاهی

کورش یک شاهزاده بود – چیزی که از آن کاملاً اطمینان داریم – اما نه به صورتی که ما امروز ممکن است در ذهن خود تصویر کنیم. شاهزاده بودن در آن دوران بدین معنی نبود که شخص باید در ناز و نعمت زندگی کند، بلکه به عکس زندگی کورش در نوجوانی احتمالاً فارغ ازتجملات بوده و وی همچون سایر مردم پارس در آن دوران، همواره تحت تعالیم رزمی و ورزشی قرار داشته است.
سرزمین پارس تقریباً در محل امروزی استان فارس در جنوب غربی ایران واقع شده بود، که محلی است مرتفع با آب و هوای خشک. کوههای بسیاری در آن دیده می شود، ولی این کوهها مانند سلسله جبال البرز به هم پیوسته و متمرکز نیستند بلکه به طور پراکنده در آن منطقه قرار گرفته اند. با این همه برای مردم ساکن آن، این منطقه سرزمین معرفت و الهامات باطنی باقی مانده است، چرا که این مردم معتقدند – و معتقد بوده اند – که بر دیگران برتری دارند. در طول تاریخ باستان همواره شاهد رقابت و جنگهای بسیار، بین ساکنین مناطق کوهستانی و مرتفع از یک سو و مناطق پست و کم ارتفاع از سوی دیگر بوده ایم.
در اینجا برای اینکه ببینیم پارسها چگونه در مورد خود می اندیشیدند، به هرودوت مراجعه می کنیم:
"هنگامی که آنها در کوچه و گذر به هم می رسیدند می توانستید متوجه شوید که آن اشخاص از یک طبقۀ اجتماعی هستند یا نه، با استناد به این علامت که اگر به جای صحبت کردن [و احوال پرسی، روبوسی می کردند]...
در میان ملت ها و مردمان دیگر، آنان ابتدا همسایگان نزیک خود را گرامی می داشتند و به ایشان افتخار می کردند چرا که آنان را به خود نزدیک تر می دانستند و کسانی که کمی دورتر زندگی می کردند را کمتر محترم می داشتند. به همین ترتیب هرچه افراد دورتر از آنان بودند قدر و منزلتشان نزد آنان کاهش می یافت. دلیل آن هم این بود که ایشان خود را از هر جهت برتر و بهتر از بقیه افراد بشر می پنداشتند."
بخشی از این خود بزرگ بینی از موقعیت جغرافیایی که در آن زندگی می کردند ناشی می شد. پارسها که در شرایط سخت آب و هوایی کوهستان به دنیا آمده و بزرگ می شدند، کسانی را که در آب و هوایی ملایم تر زندگی می کردند را از خود کمتر می دیدند.
هرودوت در مورد دین و آیین این مردم چنین می گوید:
"آنان (پارسها) نه هیچ اعتقادی به خدایان [ما] دارند و نه هیچ معبد و محرابی، و استفاده از آن را نشانۀ حماقت و نادانی می دانند. به عقیدۀ من این بدان جهت است که ایشان اعتقاد ندارند که خدایان، طبیعتی همچون انسانها دارند، آنچنان که یونانیان می پندارند. با این حال رسم آنان این است که به قلّه عظیم ترین کوهها سعود و در آنجا قربانی می کنند."
اینکه مردمانی که به کوههای خود افتخار می کردند به قلّه کوههای عظیم جهت تقدیم قربانی به خدایان بروند، منطقی به نظر می رسد. اما پارسها به آب و آتش هم علاقمند بودند چرا که آنها را نیروهای طبیعی می دیدند که میل و ارادۀ خدایان را به منصه ظهور می گذارند.
هرودوت مطالب زیادی عنوان می کند تا نشان دهد پارس ها تا چه میزان باریک بین و مشکل پسند بوده اند. و چگونه هرگز چشمه ها و جویبارها را گل آلود نمی کردند، چرا که آن را مقدس می انگاشتند. با تأسف باید گفت که امروز مدارک و مستندات نوشتاری کمی از خود پارسها بر جایی مانده است. یکی از [معدود آثار به جای مانده از] آنها یک نشان است که کورش اول – جد کورش کبیر – را تصویر می کند، در حالی که سوار بر اسب در حال شکار است. این با آنچه در مورد پارسها، به عنوان مردمانی آریایی که فضاهای بازطبیعت و شکار را دوست داشتند، مطابقت دارد.

**************
آیا کورش پیرو آیین زرتشت بود؟
این یکی از جالب ترین و در عین حال مشکل ترین سوالاتی است که در مورد کورش کبیر مطرح است. ما ترتیب جنگهای او را می دانیم و نیز نوع حکومتی که بعد از پیروزی هایش تأسیس کرد. [با این حال] دین و آیین او هنوز در حد حدس و گمان باقی است.
برای مدت قرنها تاریخ دانان تصور می کردند که کورش زرتشتی بوده است چرا که آنها بر این باور بودند که وی تقریباً در زمان زرتشت می زیسته است. این تئوری همچنین فرض را بر این گذاشته بود که این دین جدید یاریگر و الهام بخش کورش در بسیاری از فتوحاتش بوده است. اما محققان خبره و سرشناس آشکار ساختند که زرتشت مدتها قبل از کورش، شاید در حدود زمان موسی، می زیسته است و اینکه آیین زرتشت الهام بخش کورش در عملیات نظامی اش نبوده است.
باستان شناسان قرن نوزدهم همچنین به سنگ نبشته های باشکوه بیستون اشاره می کنند. این مجموعه سنگ نبشته ها نه در زمان کورش بلکه در زمان پسر خواندۀ وی داریوش انجام شده است که در سال 521 قبل از میلاد به پادشاهی رسید، یعنی 9 سال پس از مرگ کورش. داریوش دستور داد که این متون به سه زبان مختلف حکاکی شود؛ که البته یکی از دلایلی است که ما امروز قادریم متون فارسی باستان را ترجمه و تفسیر کنیم. داریوش کراراً از اهورامزدا خدای خدایان نام برده است و نیز گفت این به خاطر اهورامزدا بوده که وی قادر به انجام کارهای بزرگ بوده است. تاریخدانان می پرسند: چرا کورش یک چنین چیزی ننوشت؟ آیا این دلیل بر آن است که کورش پیرو آیین زرتشت نبود؟
از برجسته ترین محققین آیین زرتشتی "مری بویس" بود که در سال 2006 در گذشت. وی با در نظر گرفتن حکایتها و داستانهای بجای مانده و همچنین مدراک و شواهد دیگر کاملاً مطمئن شده بود که کورش و فامیل درجه اولش همگی از پیروان زرتشت بودند. از جمله اینکه کورش نام یکی از دختران خود را" آتوسا" گذاشت که نام یکی از شخصیت های معروف داستان زرتشت است. اما دیگر محققین با این نظریه موافق نیستند و بحث بر سر این مسأله همچنان ادامه دارد.
**************
کورش زنوفون (Xenephon)
در اینجا به آنچه که زنوفون در مورد کورش کبیر نوشت می پردازیم. وی که یک و نیم قرن بعد از کورش و پنجاه سال بعد از هرودوت متولد شد، اهل آتن بود، و از شهر زادگاهش تبعید شده بود. او به تعدادی مأموریت رفت که در یکی از آنها (حدود 400 سال قبل از میلاد) به عمق امپراطوری ایران آن زمان سفر کرد. زنوفون امپراطور ایران را – که از نسل کورش کبیر بود – بسیار تحسین می کرد و در خدمت او بود.
هرچه وی بیشتر در قلمرو ایران مسافرت می کرد، بیشتر شیفتۀ کورش کبیر می شد. کتاب "آموزش و پرورش کورش" اثر زنوفون، به همراه کتاب هرودوت، یکی از معدود کتب باستانی است که بدون تغییرات عمده در طول قرون متمادی به دست ما رسیده است. با خواندن این اثر احساس می کنیم که انگار در آن روزگار هستیم و می توانیم صدای زنوفون را بشنویم. پس اجازه دهید به یک قسمت از کتاب که مکالمه ای است بین کورش و پدرش کامبیز توجه کنیم:
"فرزندم، هیچ راه میان بری وجود ندارد که تو بتوانی در آنچه که می خواهی و آرزو داری ماهر و دانا بشوی؛ و موقعی که تو تجربه بیشتری بدست آوردی و آن را پیش خود تحلیل نمودی، متوجه خواهی شد که آنچه امروز به تو می گویم حقیقت دارد.
برای مثال، اگر آرزو داری که از نظر دیگران کشاورز خوبی به نظر بیایی در حالی که نیستی و یا یک سوارکار ماهر، طبیب، یک نوازنده فلوت و یا هر چیز دیگری که تو آن مهارت را نداشته باشی، تصور کن که چه رفتارهایی باید از خود نشان دهی و طرحهایی پیاده کنی تا چنین وانمود کنی که آن مهارت یا دانش را داری. و حتی اگر هر تعداد از مردم را ترغیب کنی تا از تو تعریف و تمجید کنند تا برای خود شهرت دست و پا کنی، و اگر برای هر کدام از این مشاغل و حرف، لباس [و ابزارهای] ویژه آن را تهیه کنی، خیلی زود دستت برای همه رو خواهد شد و همگان خواهند فهمید که فریبکاری کرده ای؛ و بعد از مدت کوتاهی، هنگامی که آن مهارت نداشته ات را به نمایش می گذاری ، در حقیقت نیرنگ بازی خود را نمایش خواهی داد و اثبات خواهی کرد."
جان کلام این مطلب، در کلمات آبراهام لینکلن مجداداً پس از 2000 سال شنیده می شود هنگامی که گفت: "شاید بتوان تعدادی از مردم را برای همیشه فریب داد، و یا همه مردم را برای مدتی گمراه کرد، اما نمی توان همۀ مردم را برای همیشه فریب داد و گمراه نمود."
اما زنوفون مدتها قبل از لینکلن این ایده را بیان کرده بود و از آنجا که لینکلن اهل کتاب بود و بسیار زیاد مطالعه می کرد، این کاملاً ممکن است که او بخشی از این ایده را از خواندن مطالب زنوفون گرفته باشد. زنوفون کمبوجیه را به عنوان پادشاهی دانا ولی پیر و خسته معرفی می کند و کورش را پادشاهی جوان، پرشور و پر انرژی. این کلیشه ادبیات یونان بود، چرا که یونانیان بر این عقیده بودند که یک مرد تنها موقعی می تواند به یک مرد کامل تبدیل شود که در میان مردان باشد، به خصوص آنهایی که مسن تر [و با تجربه تر] از او هستند. اینکه آیا کورش واقعاً از رابطۀ نزدیک [و مصاحبت] با پدرش لذت می برد چیزی است که بر ما معلوم نیست، برخی عنوان می کنند که کامبیز بایستی یک سیاستمدار و دیپلمات بسیار ماهری بوده باشد، چرا که او در زمانی پادشاه سرزمین پارس بود که آن سرزمین کوچک هر آینه می توانست توسط قدرت های بزرگ، از قبیل بابل و ماد، بلعیده شود... .
کمبوجیه در سال 599 قبل از میلاد چشم از جهان فروبست و کورش پادشاه پارس شد.

****************

زنوفون (تصویر بالا) یک سرباز حرفه ای بود و هنگامی که همراه "کورش جوانتر" بر ضد ایرانیان می جنگید تحت تأثیر کورش کبیر قرار گرفت و او را تحسین می کرد. وقتی کورش جوانتر در ایران شکست خورد، زنوفون دوران بازنشستگی خود را به عنوان یک نویسند آغازنمود. یکی از کتابهای او در مورد زندگی کورش کبیر است.
****************
اولین تصمیمات
به سلطنت رسیدن کورش تقریباً همزمان بود با نابونیدوس در بابل و کروسوس در لیدیا. زندگی و دوران سلطنت این سه پادشاه کاملا بر هم تأثیر گذار بود. همانطور که در فصل اول هم به آن اشاره شد، برای ما ناممکن است که بگوییم کورش نوۀ آستیاگس – پادشاه ماد – بوده یا نه، اما ما مطمئن هستیم تقریباً به محض اینکه کورش به سلطنت رسید، روابط بین آن دو تیره شد. پارس ها و مادها هر دو مردمانی آریایی بودند، یا به عبارتی با هم پسرعمو بودند و در طول پنجاه سال قبل از آن با هم روابط خوب داشتند، اما آن به دلیل تسلیم و فرمانبرداری رهبران پارس، کورش اول و کامبیز اول (کمبوجیه) بود. اکنون یک جوان برومند به تخت سلطنت در سرزمین پارس نشسته بود (تخمین زده می شود که کورش در آن هنگام بین 20 تا 30 سال داشت). هرودوت شرایط را در زمان به پادشاهی رسیدن کورش اینگونه توصیف می کند:

"پارسیان ملتی هستند که از قبیله های متعدد تشکیل شده است. قبایلی که کورش گرد هم آورد و به جدایی از مادها تشویق نمود، قبایل عمده ای بودند و بقیه، قبایلی وابسته به آنها بودند. این قبایل عبارتند از پاسارگادها (Parsagadae)، مارافیان ها (Maraphians) و ماسپیان ها (Maspians)، که در میان آنها پاسارگادها از همه اصیل تر بودند. همۀ پادشاهان پارس از هخامنشیان بودند که خاندانی بود از پاسارگادها. مابقی قبایل پارس بدین شرح بودند:
پانتیلاین ها (Panthilaens)، داریوشی ها (Darusians)، ژرمن ها (Germanians) که به کشاورزی می پرداختند؛ دان ها (Danans)، ماردین ها (Mardians)، دراپیکن ها (Dropicans) و ساگارتین ها (Sagartians) که همگی کوچ نشین بودند."

تاریخ دانان به خاطر این فهرست بسیار قدردان و سپاسگزار هرودوت هستند چرا که هیچ متنی از پارسها به دست نیامده است که نامها و توضیحات قبایل مختلف پارس را در برداشته باشد. هنگامی که پارسها جهانگشا شدند [و قسمت اعظم جهان شناخته شده آن روز را فتح کردند]، آن قبایل دیگر به اسم های مختلف شناخته نمی شدند، بلکه آنها را ایرانی (Persian) می نامیدند.
پیک هایی از سوی شاه آستیاگس به کورش فرستاده شد تا از او نشانه های اطاعت و فرمانبرداری از دربار مادها (واقع در اکباتانا) را دریافت کنند؛ این نشانه های مرسوم شامل ظروف خاک و آب بود که نشان می داد شاه ضعیف تر همۀ آنچه دارد را از برکت وجود و لطف شاه قوی تر دارد. اما کورش سمبل های اطاعت و فرمانبرداری را ارسال ننمود و هنگامی که پیک دیگری رسید و به وی پیغام داد که شاه آستیاگس مایل است او را ببیند، کورش پاسخ داد که آستیاگس او را زودتر از آنچه مایل است خواهد دید.

************
پاسارگاد (واقع در ایران) محل پیروزی کورش کبیر بر شاه آستیاگس می باشد. سالها بعد از این نبرد پرالتهاب و دشوار، کورش اعلام کرد که این رزم گاه محل قصرجدید و شهر پرشیا باشد.

************
اولین نبرد کورش
در طول دوران سلطنت، کورش همواره در حال مبارزه و پیکار بود، اما اولین – و شاید مهمترین – آنها، جنگ با مادها بود. بین سالهای 555 و 551 کورش چندین بار با ژنرالهای شاه آستیاگس نبرد کرد و در آن جنگها به همان تعداد پیروزی داشت که شکست. نبرد نهایی، بر اساس سنت پارسها، در منطقه ای بسیار زیبا از سرزمین پارس رخ داد که دشت وسیعی است بر فلاتی بلند که مردم محلی به آن دشت مرغاب می گویند. در آنجا مادها و پارسها تمام طول روز مشغول نبرد بودند در حالی که زنان پارسی از فراز بلندی های اطراف لشکر پارس را حمایت و تشویق می نمودند. جنگ، سخت و طولانی بود اما نهایتاً پیروزی از آن کورش بود و این بار او موفق شد شاه آستیاگس را اسیر کند، که به معنی پایان جنگ بود. کورش چند سال بعد آن رزمگاه را برای ساخت قصر و نیز محل برگزاری جشن ها و مراسم برگزید که امروزه به پاسارگاد مشهور است.
یکبار دیگر لازم به ذکر است که بر ما دقیقاً معلوم نیست که آیا واقعاً کورش و شاه آستیاگس رابطۀ خویشاوندی داشته اند یا نه، آنطور که برخی مورخین گزارش کرده اند. اما چه آنها خویش بودند یا که نه، کورش از خود جوانمردی و علو طبع نشان داد و نه تنها اجازه داد آستیاگس زنده بماند بلکه با او خوش رفتاری نمود و او به عنوان یک مقام عالی رتبه در اسارت برخورد کرد. اگر این نشان دهد که کورش دارای طبیعت بخشنده ای بود – همانگونه که در بسیاری از منابع عنوان شده است – در عین حال دلالت بر خرد و تدبیر او نیز می کند، چرا که شاهان و ملکه ها عموماً افراد دیگر خاندانهای سلطنتی را نمی کشند، مبادا مردم اینگونه تصور کنند که [کشتن این افراد اگر شکست بخورند] یک امر عادی است. تا سال 550 قبل از میلاد، کورش پادشاه ماد و پارس شده بود. پادشاهی وی، که در اینجا کم کم میتوان از آن به عنوان امپراطوری یاد کرد، تقریباً همۀ سرزمین امروزی ایران به انضمام شمال عراق را در بر می گرفت. این بدان معنی بود که لیدها، تحت فرمانروایی شاه کروسوس، همسایه ایران شده بودند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر