آنچنان که در فصل سوم رفت، لیدها و مادها دشمن یکدیگر بودند، و هنگامی که کورش متولد شد، شش سال بود که در حال جنگ بودند. نبرد کسوف (که شرح آن در فصل سوم رفت) آن نزاع طولانی را به صلح تبدیل نمود و از آن زمان آرامش بر دو سوی رودخانه هالیس (قزل ایرماق) حکمفرما شد.
قبل از شروع نبرد، کروسوس پیک هایی به هر یک از هفت اوراکل (پیشگو) هایی که می شناخت روانه کرد. دو یا سه اوراکل در محل ترکیه امروز، دو یا سه اوراکل در یونان و یکی هم در نقاط دور افتاده آفریقا قرار داشتند. کروسوس اما به همه آنها نامه فرستاد. هر کدام از این پیک ها مأموریت داشت تا سوالی یکسان را از اوراکل ها بپرسد و آن سوال این بود:
«پادشاه کروسوس هم اکنون مشغول انجام چه کاری می باشد؟»
برای اطمینان بیشتر، کروسوس به پیک های خود دستور داده بود تا سوال را در یکصدمین روزی که از ساردیس، پایتخت لیدیا، خارج شدند مطرح سازند. هر یک از هفت اوراکل جوابی را بازپس فرستاد، اما تنها یکی پاسخ صحیح داده بود و آن، اوراکل خدایگان آپولو واقع در دلفی بود. پاسخ پایتونس (pythoness، زنی که برای آپولو سخن می گفت یا به عبارت دیگر سخنگوی رسمی آپولو) چنین بود:
«من قادرم دانه های ماسه ها را بشمارم، و دریاها را اندازه گیری کنم. من گوش هایی برای شنیدن سکوت دارم و می دانم که یک شخص لال چه می گوید. هان! که بوی لاک پشت به مشام می رسد که به همراه گوشت گوسفند در دیگی بر روی آتش در حال جوشیدن است - در حالی که هم ظرف زیر آن و هم درِ بالای آن هر دو از آلیاژ برنج می باشند.»
اینکه آیا پاتینوس مخفیانه از این موضوع با خبر شده بود یا نه هرگز بر ما معلوم نخواهد شد، اما اوراکل آپولو در واقع جواب صحیح داده بود؛ پادشاه کروسوس در یکصدمین روز خروج پیک ها از ساردیس، خورشت گوشت گوسفند و لاک پشت پخته بود. کروسوس، ذوق زده از جواب دقیق و درست این اوراکل، مجموعه ای از هدایای ارزنده به دلفی ادسال داشت، از جمله قوری هایی از طلا و بشقاب هایی از نقره و بالاتر از همه اینها یک مجسمه شیر از طلا .
تاریخ دانان به اینکه کروسوس تا این حد بخشنده بوده باشد با دیده شک می نگریستند، تا اینکه یک سری از اکتشافات باستان شناسی در سال ۱۹۳۰ تائید کرد که در واقع هرودوت واقعیت را گزارش کرده است. مدت زیادی از ارسال این هدایا نگذشته بود که کروسوس سوال عمده دیگری را برای اوراکل آپولو مطرح کرد. اینبار سوال از این قرار بود:
چه خواهد شد اگر وی از رودخانه هالیس (قزل ایرماق) عبور کرده و جنگی را با کورش و پارسها آغاز کند؟
جوابی سریع همچون گذشته ارسال گشت:
اگر کروسوس از رودخانه هالیس عبور کند، او یک امپراطوری عظیم را نابود خواهد کرد.
کروسوس که فکر می کرد این بدان معنی است که کورش و پارسها سقوط خواهند کرد برنامه ای جهت حمله در تابستان سال ۵۴۷ قبل از میلاد تهیه کرد.
گنجینه های دیگر در معبد دلفی — معبد خدای یونانی، آپولو — نگهداری می شد؛ اوراکل مشهوری که برای کروسوس پیشگویی می کرد.
البته تعداد نفرات همه داستان نیست و همیشه تعیین کننده سرنوشت جنگ ها نمی باشد. سواره نظام مشور لیدها در زمان خود بهترین بود. علاوه بر این کروسوس تعداد بسیار زیادی سرباز حرفه ای مزد بگیر (یا به عبارتی مزدور) از یونان و مصر استخدام کرده بود، بابراین ارتش او یک ارتش چند ملیتی بود؛ همین امر در مورد کورش هم صدق می کرد، اکثر مردان او حداقل آریایی بودند و زبان آنان به حد کافی به هم نزدیک بود که احتیاجی به مترجم نداشته باشند.
علاوه بر این یونانیان سپرهایشان را طوری نگه می داشتند که با سپر سرباز کناری طلاقی می کرد و یا در هم قفل می شد تا بدین ترتیب حداکثر حفاظت را از یکدیگر ایجاد نمایند. این طریقه استقرار فالانژها موثرترین سیستم پیاده نظام است که تاکنون در کل خاورمیانه دیده شده است.
هاپلیت ها از نظر سازمانی همه یکسان بودند؛ تعداد بسیار کمی افسر ارشد وجود داشت؛ و همه مردان در فالانژ در یک رده قرار داشتند. این مستلزم هماهنگی و اعتماد فوق العاده زیاد بین آنان بود، چیزی که تنها می توانست بین مردانی اجرا شود که بر اساس برابری و همسانی می جنگیدند. افرادی هستند که می گویند این فالانژها بودند که دموکراسی یونان را ممکن ساختند و عده ای دیگر معتقدند که دموکراسی یونان وجود فالانژها را ممکن ساخته بود. هر کدام از این دو اول به وجود آمد، یعنی دموکراسی در یونان و یا فالانژها، بسیار محتمل است که در گسترش دیگری نقش بازی کرده باشد.
کورش هرگز با یک ارتش یکدست یونانی مواجه نشد و با توجه به زیرکی و استعدادی که او را بود، ما اینگونه تصور می کنیم که وی راهی جهت خنثی کردن برتری تاکتیکی یونانیان یافته بوده باشد. اما برخی از جانشینان کورش، علی الخصوص داریوش اول و خشایارشای اول، حتماً از فرستادن سربازان پیاده نظام پارسی به جنگ یونانیان پشیمان بودند و افسوس خوردند.
کروسوس علیه کورش
در حدود سال ۵۴۸ قبل از میلاد، شاه کروسوس بسیار نگران گسترش و افزایش توان کورش در منطقه شده بود. کروسوس ثروتمندترین پادشاه زمان خویش بود، و لیدیا تحت هیچ تهدید و یا خطری از جانب پارسیان تحت فرمان کورش نبود، که تا حدی به علت فاصله طولانی بود که برای دسترسی به آن سرزمین بایستی پیموده می شد . لیدیا در مرکز و غرب محل ترکیه امروز قرار داشت و دسترسی به آن برای کورش بسیار دشوار بود. اما کروسوس در سال ۵۲۷ قبل از میلاد آغازگر جنگ شد.قبل از شروع نبرد، کروسوس پیک هایی به هر یک از هفت اوراکل (پیشگو) هایی که می شناخت روانه کرد. دو یا سه اوراکل در محل ترکیه امروز، دو یا سه اوراکل در یونان و یکی هم در نقاط دور افتاده آفریقا قرار داشتند. کروسوس اما به همه آنها نامه فرستاد. هر کدام از این پیک ها مأموریت داشت تا سوالی یکسان را از اوراکل ها بپرسد و آن سوال این بود:
«پادشاه کروسوس هم اکنون مشغول انجام چه کاری می باشد؟»
برای اطمینان بیشتر، کروسوس به پیک های خود دستور داده بود تا سوال را در یکصدمین روزی که از ساردیس، پایتخت لیدیا، خارج شدند مطرح سازند. هر یک از هفت اوراکل جوابی را بازپس فرستاد، اما تنها یکی پاسخ صحیح داده بود و آن، اوراکل خدایگان آپولو واقع در دلفی بود. پاسخ پایتونس (pythoness، زنی که برای آپولو سخن می گفت یا به عبارت دیگر سخنگوی رسمی آپولو) چنین بود:
«من قادرم دانه های ماسه ها را بشمارم، و دریاها را اندازه گیری کنم. من گوش هایی برای شنیدن سکوت دارم و می دانم که یک شخص لال چه می گوید. هان! که بوی لاک پشت به مشام می رسد که به همراه گوشت گوسفند در دیگی بر روی آتش در حال جوشیدن است - در حالی که هم ظرف زیر آن و هم درِ بالای آن هر دو از آلیاژ برنج می باشند.»
اینکه آیا پاتینوس مخفیانه از این موضوع با خبر شده بود یا نه هرگز بر ما معلوم نخواهد شد، اما اوراکل آپولو در واقع جواب صحیح داده بود؛ پادشاه کروسوس در یکصدمین روز خروج پیک ها از ساردیس، خورشت گوشت گوسفند و لاک پشت پخته بود. کروسوس، ذوق زده از جواب دقیق و درست این اوراکل، مجموعه ای از هدایای ارزنده به دلفی ادسال داشت، از جمله قوری هایی از طلا و بشقاب هایی از نقره و بالاتر از همه اینها یک مجسمه شیر از طلا .
تاریخ دانان به اینکه کروسوس تا این حد بخشنده بوده باشد با دیده شک می نگریستند، تا اینکه یک سری از اکتشافات باستان شناسی در سال ۱۹۳۰ تائید کرد که در واقع هرودوت واقعیت را گزارش کرده است. مدت زیادی از ارسال این هدایا نگذشته بود که کروسوس سوال عمده دیگری را برای اوراکل آپولو مطرح کرد. اینبار سوال از این قرار بود:
چه خواهد شد اگر وی از رودخانه هالیس (قزل ایرماق) عبور کرده و جنگی را با کورش و پارسها آغاز کند؟
جوابی سریع همچون گذشته ارسال گشت:
اگر کروسوس از رودخانه هالیس عبور کند، او یک امپراطوری عظیم را نابود خواهد کرد.
کروسوس که فکر می کرد این بدان معنی است که کورش و پارسها سقوط خواهند کرد برنامه ای جهت حمله در تابستان سال ۵۴۷ قبل از میلاد تهیه کرد.
*************
کروسوس، پادشاه لیدیا، ثروت فراوانی از تسخیر سرزمین های مجاور به دست آورد. او گنج های خود را در شهر پایتخت، ساردیس، نگهداری می کرد، و آن را برای بازیدید کنندگان از شهر به نمایش می گذاشت (همچون سولون در تصویر فوق که یکی از رجل سیاسی یونان بود).گنجینه های دیگر در معبد دلفی — معبد خدای یونانی، آپولو — نگهداری می شد؛ اوراکل مشهوری که برای کروسوس پیشگویی می کرد.
*************
کورش حتماً جاسوسانی در لیدیا داشته، چرا که از این نقشه بی اطلاع نماند و هرگز غافلگیر آن حمله نشد. در بهار سال ۵۴۷ قبل از میلاد، او از طریق شمال غرب به طرف شمال حرکت کرد و به استحکامات بابلی ها در طول رودخانه دجله نزدیک شد اما به آنها حمله نکرد. سپس آن منطقه را ترک گفت و به حرکت به سوی شمال غرب ادامه داد و با ارتش بزرگ خود به محلی وارد شد که امروز مرز بین ترکیه و عراق است (ما نمی دانیم وی چه تعداد سرباز در ادتش خود داشت، اما هرودوت به ما اطمینان می دهد که ارتش کورش بسیار بزرگتر از ارتش کروسوس بود)البته تعداد نفرات همه داستان نیست و همیشه تعیین کننده سرنوشت جنگ ها نمی باشد. سواره نظام مشور لیدها در زمان خود بهترین بود. علاوه بر این کروسوس تعداد بسیار زیادی سرباز حرفه ای مزد بگیر (یا به عبارتی مزدور) از یونان و مصر استخدام کرده بود، بابراین ارتش او یک ارتش چند ملیتی بود؛ همین امر در مورد کورش هم صدق می کرد، اکثر مردان او حداقل آریایی بودند و زبان آنان به حد کافی به هم نزدیک بود که احتیاجی به مترجم نداشته باشند.
*************
یونانی ها در آن دوران یک سیستم جنگی طراحی کرده و توسعه داده بودند که در جهان باستان بهترین بود. در جنگ هیچکس بهتر از فالانژهای یونان عمل نکرده بود تا اینکه رومیان لژیون را به وجود آوردند. احتمالاً در اسپاتا ( یکی از شهر—کشورهای بزرگ یونان باستان) بود که برای اولین بار سیستم جنگیدن سربازان در گروه های به شکل مستطیل انجام گرفت. سربازان پیاده نظام یونان (هاپلیت ها) از نیزه هایی بسیار بلند استفاده می کردند که طول برخی از آنها تا ۲۴ فوت (۷۳۰ سانتیمتر) می رسید. هنگامی که این نیزه ها به طرف بیرون نگهداشته می شد، سربازان یونانی بسان یک جوجه تیغی در می آمدند که تیغهای آن هر دشمنی را مجروح می ساخت.علاوه بر این یونانیان سپرهایشان را طوری نگه می داشتند که با سپر سرباز کناری طلاقی می کرد و یا در هم قفل می شد تا بدین ترتیب حداکثر حفاظت را از یکدیگر ایجاد نمایند. این طریقه استقرار فالانژها موثرترین سیستم پیاده نظام است که تاکنون در کل خاورمیانه دیده شده است.
هاپلیت ها از نظر سازمانی همه یکسان بودند؛ تعداد بسیار کمی افسر ارشد وجود داشت؛ و همه مردان در فالانژ در یک رده قرار داشتند. این مستلزم هماهنگی و اعتماد فوق العاده زیاد بین آنان بود، چیزی که تنها می توانست بین مردانی اجرا شود که بر اساس برابری و همسانی می جنگیدند. افرادی هستند که می گویند این فالانژها بودند که دموکراسی یونان را ممکن ساختند و عده ای دیگر معتقدند که دموکراسی یونان وجود فالانژها را ممکن ساخته بود. هر کدام از این دو اول به وجود آمد، یعنی دموکراسی در یونان و یا فالانژها، بسیار محتمل است که در گسترش دیگری نقش بازی کرده باشد.
کورش هرگز با یک ارتش یکدست یونانی مواجه نشد و با توجه به زیرکی و استعدادی که او را بود، ما اینگونه تصور می کنیم که وی راهی جهت خنثی کردن برتری تاکتیکی یونانیان یافته بوده باشد. اما برخی از جانشینان کورش، علی الخصوص داریوش اول و خشایارشای اول، حتماً از فرستادن سربازان پیاده نظام پارسی به جنگ یونانیان پشیمان بودند و افسوس خوردند.
*************
سپاه کورش و کروسوس در شرقی ترین ناحیه فلات آناتولی به هم رسیدند، محلی در ترکیه امروز. دو فرمانده برای چندین هفته مانورها و تمرینهای نظامی انجام دادند تا اینکه به نبردی درآمدند که تمام روز به طول انجامید. هنگامه که سواره نظام لیدها پیشروی می کرد، مابقی سپاه نیز به حرکت در می آمدند، اما زمانی که پارسها کمانشان را می کشیدند و تیرهایشان را رها می کردند حتی سواره نظام لیدها نیز مجبور به عقب نشینی می شد. جنگ کاملاً به بن بست رسیده بود و هیچکدام از طرفین به پیروزی نرسیدند.
زمانی کوتاه بعد از این نبرد، که مقارن با اوایل پاییز بود، کروسوس تصمیم به ترک موقت مخاصمه و استراحت در طول زمستان گرفت؛ چرا که او می دانست آن زمان دشت آناتولی چقدر تهی خواهد بود. وی به سرعت به طرف پایتختش ،شهر ساردیس، حرکت کرد و در آنجا سربازان یونانی و مصری را مرخص کرد و به آنان اعلام کرد که پنج ماه بعد بازگردند. تا اینجا کروسوس بسیار خوب برنامه ریزی کرده بود، اما او کورش را خوب نشناخته بود. شاید کورش این مهارت ها را را از جنگهای دوران جوانی اش فرا گرفته بود و یا اینکه به مرور زمان آن مهارت ها را کسب کرده بود؛ هر چه بود کورش اکنون فرمانده ای بود مبتکر و مجهز به دانش فنون نظامی. او فهمیده بود که سوار نظام لیدها چقدر موثر است و نمی خواست تا بهار صبر کند تا بار دیگر با همان شرایط قبلی بجنگد. وی با نادیده گرفتن بسیاری، اگر نه تمامی معیارها و قواعد جنگی آن زمان، چند زوزی صبر کرد تا کروسوس ابتدا حرکت کند، و سپس پشت سر او به راه افتاد و از میان دشت ها و دره های مرکزی ترکیه وی را دنبال کرد.
پارسها آنچنان بی سر و صدا حرکت می کردند و آنچنان به خوبی از پیش قراولان خود استفاده نمودند که کروسوس را تا خود ساردیس تعقیب نمودند بدون آنکه او بداند دشمن از پس او در حال حرکت است. تنها چند روز بعد از اینکه کروسوس به پایتخت محبوبش رسید، خود را در محاصره یافت. کروسوس می دانست که متحدینش و سربازان حرفه ای تنها در بهار باز خواهند گشت، اما مطمئن نبود که بتواند تا آن زمان مقاومت کند.
یک روز پس از رسیدن کورش، کروسوس سواره نظام مشهور خود را به دشت پایین شهر گسیل داشت. سواره نظام لیدها، همانگونه که روش آنان بود به سرعت حرکت کردند، ولی هنگامی که در حال رسیدن و در گیر شدن با دشمن پارس خود بودند متوجه شدند که اسبهایشان جلوتر نمی روند. کروش یک صف باریک از شتران در جلو لشکر خود قرار داده بود. در نبرد قبلی که در شرق ترکیه اتفاق افتاد تمام روز به طول انجامید، کورش دریافت که اسبهای لیدها ظاهراً هم از منظره و هم از بوی شترها بیزارند. با قرار دادن این جانوران در جلوی سپاه، کورش ترتیبی داد تا از شر اسبها لیدها خلاص شود.
یک روز پس از رسیدن کورش، کروسوس سواره نظام مشهور خود را به دشت پایین شهر گسیل داشت. سواره نظام لیدها، همانگونه که روش آنان بود به سرعت حرکت کردند، ولی هنگامی که در حال رسیدن و در گیر شدن با دشمن پارس خود بودند متوجه شدند که اسبهایشان جلوتر نمی روند. کروش یک صف باریک از شتران در جلو لشکر خود قرار داده بود. در نبرد قبلی که در شرق ترکیه اتفاق افتاد تمام روز به طول انجامید، کورش دریافت که اسبهای لیدها ظاهراً هم از منظره و هم از بوی شترها بیزارند. با قرار دادن این جانوران در جلوی سپاه، کورش ترتیبی داد تا از شر اسبها لیدها خلاص شود.
سواره نظام لیدها که مجبور بودند از اسبهایشان فرود آیند، در عمل حتی از پیاده نظام هم کم اثرتر ظاهر شدند و تا غروب آفتاب، کروش ارتش لیدها را تا داخل شهر ساردیس به عقب راند.
کروسوس قادر بود تا ماهها در داخل شهر دوام بیاورد، اما کورش نمی خواست صبر کند. آنطور که هرودوت گزارش می کند، یک سرباز ماردین (یکی از ده قبیله پارس) که در حال قدم زدن در اطراف برج و باروهای شهر بود مشاهده کرد که یک سرباز لید از دیوار قلعه فرود آمد تا کلاهخود خود را که بر زمین افتاده بود بردارد. در این بخش از شهر به دلیل موانع طبیعی که از آن محافظت می کرد نیروی تدافعی کمتری استفاده شده بود. هنگامی که کورش از این مسأله باخبر شد با خود فکر کرد مسیری که یک لید می تواند بپیماید، سربازان پارس هم خواهند توانست.
روز بعد، هنگامی که کروسوس از خواب برخاست، متوجه شد که نبرد آغاز شده و این بار سربازان پارسی در داخل شهر هستند. جنگ خیلی کوتاه بود و ساردیس خیلی زود فتح شد. در اینجا خواننده ممکن است با دیده شک و تردید با این مسأله مواجه شود و از خود سؤال کند «چگونه ممکن است کروسوس دفاع بخشی از شهر را این چنین ضعیف گذاشته باشد؟ و چگونه ممکن است حادثه ای کوچک مانند برداشتن کلاهخود توسط یک سرباز منجز به فتح یکی از مهمترین شهرهای دنیای باستان شده باشد؟
باید توجه داشت که تاریخ جنگ ها مملو از اینگونه حوادث می باشد. برای مثال اینکه چگونه سربازان بریتانیایی از طریق یک سراشیبی تند، که فرانسوی ها به خوبی محافظت نکرده بودند، توانستند شهر کبک را تصرف کنند، و یا اینکه چگونه سربازان بریتانیایی به دلیل یک شب مه آلود، نتوانستند جرج واشینگتن و ارتش او را اسیر کنند.
اینکه آیا سرباز ماردین و آن کلاهخود براستی سرنوشت جنگ را تعیین کرده باشد یا نه اهمیت کمتری دارد از واقعیت که کورش در جنگ پیروز شد و کروسوس را به اسارت گرفت. همچون شاه آستیاگس، که پنج سال قبل از آن اسیر شده بود، با کروسوس هم در اسارت به خوبی رفتار شد. کورش هر دو نفر را تا هنگام مرگ در اسارت نگاه داشت ولی را آنان انساندوستانه و سخاوتمندانه رفتار کرد. هرودوت تا آنجا پیش می رود که می گوید کورش از کروسوس به عنوان مشاور غیر رسمی اش استفاده کرد و پادشاه سابق لید در این پست جدید بسیار درخشانتر ظاهر شد. از اینها که بگذریم، کورش اکنون صاحب گنجهای طلای و نقره لیدیا و هنچنین شهر پایتخت، ساردیس شده بود. بدو هیچ گونه شک و شبهه ای، کورش در آن زمان بزرگترین فرمانروای عصر خویش بود؛ تنها جهانگشایی که با وی قابل مقایسه بود بخت النصر بود که بیست سال قبل از آن درگذشته بود.
کورش و یونانیان
تا سال 546 قبل از میلاد، قسمت اعظم ترکیه امروز تحت کنترل پارسها در آمده بود. تنها استثناء عمده، باریکه ای درسواحل غربی ترکیه بود، جایی که هنوز چند شهر-کشور یونانی وجود داشتند که فتح نشده بودند. تعدادی از آنان نمایندگانی نزد کورش فرستادند و پیشنهاد کردند که متحد وی باشند، اما کورش به طعنه داستان آن نی زنی را برای آنان نقل کرد که برای دسته از ماهیان نی می نواخت ولی با بی اعتنایی آنان مواجه شد؛ تنها هنگامی که وی آن ماهیان را در تور گرفتار کرد آنها حاضر شدند تا با موسیقی وی برقصند. در آن هنگام آرزوی کورش این بود که پیروزی خود را تکمیل کرده و مابقی سرزمین های منتهی به دریای مدیترانه را نیز تصرف کند. با توجه به این واقعیت که او مرد خشکیها بود، و هرگز گذارش به اقیانوسها نیفتاده بود، این قابل تصور است که این پیروزی نهایت بلند پروازی وی در جهت مغرب بود. او به سرزمین غروب آفتاب دست یافته بود.
روز بعد، هنگامی که کروسوس از خواب برخاست، متوجه شد که نبرد آغاز شده و این بار سربازان پارسی در داخل شهر هستند. جنگ خیلی کوتاه بود و ساردیس خیلی زود فتح شد. در اینجا خواننده ممکن است با دیده شک و تردید با این مسأله مواجه شود و از خود سؤال کند «چگونه ممکن است کروسوس دفاع بخشی از شهر را این چنین ضعیف گذاشته باشد؟ و چگونه ممکن است حادثه ای کوچک مانند برداشتن کلاهخود توسط یک سرباز منجز به فتح یکی از مهمترین شهرهای دنیای باستان شده باشد؟
باید توجه داشت که تاریخ جنگ ها مملو از اینگونه حوادث می باشد. برای مثال اینکه چگونه سربازان بریتانیایی از طریق یک سراشیبی تند، که فرانسوی ها به خوبی محافظت نکرده بودند، توانستند شهر کبک را تصرف کنند، و یا اینکه چگونه سربازان بریتانیایی به دلیل یک شب مه آلود، نتوانستند جرج واشینگتن و ارتش او را اسیر کنند.
اینکه آیا سرباز ماردین و آن کلاهخود براستی سرنوشت جنگ را تعیین کرده باشد یا نه اهمیت کمتری دارد از واقعیت که کورش در جنگ پیروز شد و کروسوس را به اسارت گرفت. همچون شاه آستیاگس، که پنج سال قبل از آن اسیر شده بود، با کروسوس هم در اسارت به خوبی رفتار شد. کورش هر دو نفر را تا هنگام مرگ در اسارت نگاه داشت ولی را آنان انساندوستانه و سخاوتمندانه رفتار کرد. هرودوت تا آنجا پیش می رود که می گوید کورش از کروسوس به عنوان مشاور غیر رسمی اش استفاده کرد و پادشاه سابق لید در این پست جدید بسیار درخشانتر ظاهر شد. از اینها که بگذریم، کورش اکنون صاحب گنجهای طلای و نقره لیدیا و هنچنین شهر پایتخت، ساردیس شده بود. بدو هیچ گونه شک و شبهه ای، کورش در آن زمان بزرگترین فرمانروای عصر خویش بود؛ تنها جهانگشایی که با وی قابل مقایسه بود بخت النصر بود که بیست سال قبل از آن درگذشته بود.
کورش و یونانیان
تا سال 546 قبل از میلاد، قسمت اعظم ترکیه امروز تحت کنترل پارسها در آمده بود. تنها استثناء عمده، باریکه ای درسواحل غربی ترکیه بود، جایی که هنوز چند شهر-کشور یونانی وجود داشتند که فتح نشده بودند. تعدادی از آنان نمایندگانی نزد کورش فرستادند و پیشنهاد کردند که متحد وی باشند، اما کورش به طعنه داستان آن نی زنی را برای آنان نقل کرد که برای دسته از ماهیان نی می نواخت ولی با بی اعتنایی آنان مواجه شد؛ تنها هنگامی که وی آن ماهیان را در تور گرفتار کرد آنها حاضر شدند تا با موسیقی وی برقصند. در آن هنگام آرزوی کورش این بود که پیروزی خود را تکمیل کرده و مابقی سرزمین های منتهی به دریای مدیترانه را نیز تصرف کند. با توجه به این واقعیت که او مرد خشکیها بود، و هرگز گذارش به اقیانوسها نیفتاده بود، این قابل تصور است که این پیروزی نهایت بلند پروازی وی در جهت مغرب بود. او به سرزمین غروب آفتاب دست یافته بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر